با یه بغضی به صاحاب دكه كنار جاده گفت: آقا دو نخ وینستون میدی
بابا ازش پرسید چرا گریه میكنی؟
گفتش: امروز صبح با مادرمو و زن حاملم داشتیم میرفتیم مشهد. یه كامیون پیچید جولومو منم تا اومدم جمش كنم در نیسان باز شد و جفتشون افتادن تو دره و مردن.
الان دارم تنها بر میگردم خونه