معلم چهارم ابتداییمون بود
حوصله نداشت درس بده. بچه های خوب كلاس رو میآورد كنار میزشو و دست میكرد تو شلوارشونو و باهاشون بازی میكرد.
یبار گفت از كل كتاب علوم تو یه دفتر رونویسی كنید.
من و چند نفر ننوشتیم.
مارو از كلاس انداخت بیرون و معرفی كرد به مدیر مدرسه
مدیرم برا اینكه اساسی ضایمون كنه، تو زنگ تفریح بچه های كل مدرسرو صف كرد تا باهامون به عنوان انگل جامعه مصاحبه كنه
از نفر اول كه پرسید چرا درس نمیخونید، بچه سوسول، زد زیر گریه
من نفر دوم بودم. ازم كه پرسید، ماجرای میز و شولوار و دست آقا رو جلو 750 نفر تعریف كردم.

+فرداش كلاسمونو تو 4تا كلاس دیگه تفكیك كردن.