دوم دبستان بودم
یروز صب از ته دل از خدا خاستم كه یه عالمه تیله رنگارنگ بهم بده
در خونه رو باز كردم برم بیرون كه دیدم یه شیشه پر تیله رو پله هاست
اونجا بود كه به معجزه اعتقاد پیدا كردم

+یه ساعت بعد پسر همسایمون زنگمونو زد و گفت: این تیله های من رو پله بود شوما ندیدین؟