پشت چراغ قرمز توحید عقب تاکسی نشسته بودم
یه مسافر خانومم جلو نشسته بود
پسر گل فروشه اومد التماس راننده که تروخدا گل بخر یه شاخه برا عشقت که بغلت نشسته تروخدا اگه دوسش داری بخر
راننده فش داد پسره رفت
راننده گف: عجب روزگاری شده ها - چه بی حیا شدن بچه ها
خانومه شاکی به رانندهه گف چی میشد زیر بارون تو این سرما ازش میخریدی؟
رانندهه دقیقن اینجوری :| از تو آینه نگام کرد