یه سربازه یه پیرمردرو دسبند زده بود داشت میبرد دادگاه
سر قائم مقام با هم عقب تاکسی سوار شدیم
بهم گفت میدونی ماجرای ما ماجرای کیه؟
ماجرای همون روباهیه که داشت فرار میکرد، پرسیدن چیشده انقد ترسیدی فرار میکنی؟
روباهه گف: هر کی سه تا بیضه داشته باشه یکیشو میکنن
بهش گفتن تو که دو تا داری چرا میترسی؟
گف: آخه اول میکنن بعد میشمارن!